دراین غبار بی کسی ، کسی به گردمن نمی رسد به دشت پربلای من ، کسی به درد من نمی رسد
کسی زمه رویان ، ندا به من نمی زند
کسی به کوچه سارغم ، سرک به من نمی زند
نشسته ام درانتظار ، این غبار بی کسی
دریغ کز این غریب ، کسی خبر نمی برد
دل غریب بینوا ، ازاین غریب تر نمی شود
که تیغ غربت ، ازاین برّنده تر نمی شود
در این گذر گه غم ، که غیر غم نمی رسد
چرا صدای آشنا ، به گوش غم نمی رسد
زعقل پاسخ است به دل ، کز این دریچه های باز
دل بگیر وچشم بند ، که آشنا نمی رسد
نه دل شود رام ،نه چشم گیرد آرام
زغم بسوزد این غریب تنها ، تا که شودآرام .
باز دل است وگوید ، نشسته ام در انتظار
تا که رسد یک آشنا دراین دش
برچسب: غریب,تنها,
نویسنده: یونا پاکدل
تاريخ: سه
شنبه
31 مرداد
1396 ساعت: 21:46